تبليغاتX
کیمیای عشق
و اما طنز...

اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نيست
برجکي ساخته ام در دل شهر
طبقاتش هفده
همه را پيش فروش بنمودم
پولهايم همه در بانک سوئيس
به امانت باقي است
اهل عرفانم من
سفره نان و پنيري پهن است
مُتلي ساخته ام در نوشهر
باغهايم پر گل
از صدور پسته
جيبهايم سرشار
اهل عرفانم من
دامهايم همه پروارو قشنگ
گاوها رنگ به رنگ
کشت و صنعت دارم
چند هکتار زمين
همه شاليزار است
دختران ِ زيبا
صبح تا شام در آن دشت وسيع
بوته هاي شالي، درزمين ميکارند
اهل عرفانم من
همه در سير و سفر
از ژاپن تا اتريش
تا فراسوي پکن
خانه کوچک خوبي دارم
دردل شهر پاريس
جايتان بس خالي است
اهل عرفانم من ، کاروبارم بد نيست

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آبان 1387ساعت 20:7  توسط الناز | 
کلاس فلسفه و توپ گلف


پروفسور فلسفه بسته ستگینی وارد کلاس درس فلسفه شد و بار سنگین خود را روبروی دانشجویان خود روی میز گذاشت. وقتی کلاس شروع شد، بدون هیچ کلمه ای، یک شیشه بسیار بزرگ از داخل بسته برداشت و شروع به پر کردن آن با چند توپ گلف کرد. سپس از شاگردان خود پرسید که، آیا این ظرف پر است؟ و همه دانشجویان موافقت کردند. سپس پروفسور ظرفی از سنگریزه برداشت و آنها رو به داخل شیشه ریخت و شیشه رو به آرامی تکان داد. سنگریزه ها در بین مناطق باز بین توپ های گلف قرار گرفتند؛ سپس دوباره از دانشجویان پرسید که آیا ظرف پر است؟ و باز همگی موافقت کردند. بعد دوباره پروفسور ظرفی از ماسه را برداشت و داخل شیشه ریخت؛ و خوب البته، ماسه ها همه جاهای خالی رو پر کردند. او یکبار دیگر از پرسید که آیا ظرف پر است و دانشجویان یکصدا گفتند: "بله". بعد پروفسور دو فنجان پر از قهوه از زیر میز برداشت و روی همه محتویات داخل شیشه خالی کرد. "در حقیقت دارم جاهای خالی بین ماسه ها رو پر می کنم!" همه دانشجویان خندیدند. در حالی که صدای خنده فرو می نشست، پروفسور گفت: " حالا من می خوام که متوجه این مطلب بشین که این شیشه نمایی از زندگی شماست، توپهای گلف مهمترین چیزها در زندگی شما هستند – خدایتان، خانواده تان، فرزندانتان، سلامتیتان، دوستانتان و مهمترین علایقتان- چیزهایی که اگر همه چیزهای دیگر از بین بروند ولی اینها باقی بمانند، باز زندگیتان پای برجا خواهد بود. اما سنگریزه ها سایر چیزهای قابل اهمیت هستند مثل کارتان، خانه تان و ماشنتان. ماسه ها هم سایر چیزها هستند- مسایل خیلی ساده." پروفسور ادامه داد: "اگر اول ماسه ها رو در ظرف قرار بدید، دیگر جایی برای سنگریزه ها و توپهای گلف باقی نمی مونه، درست عین زندگیتان. اگر شما همه زمان و انرژیتان را روی چیزهای ساده و پیش پا افتاده صرف کنین، دیگر جایی و زمانی برای مسایلی که برایتان اهمیت داره باقی نمی مونه. به چیزهایی که برای شاد بودنتان اهمیت داره توجه زیادی کنین، با فرزندانتان بازی کنین، زمانی رو برای چک آپ پزشکی بذارین. با دوستان و اطرافیانتان به بیرون بروید و با اونها خوش بگذرونین. همیشه زمان برای تمیز کردن خانه و تعمیر خرابیها هست. همیشه در دسترس باشین. ..... اول مواظب توپ های گلف باشین، چیزهایی که واقعاً برایتان اهمیت دارند، موارد دارای اهمیت رو مشخص کنین. بقیه چیزها همون ماسه ها هستند." یکی از دانشجویان دستش را بلند کرد و پرسید: پس دو فنجان قهوه چه معنی داشتند؟ پروفسور لبخند زد و گفت: " خوشحالم که پرسیدی. این فقط برای این بود که به شما نشون بدم که مهم نیست که زندگیتان چقدر شلوغ و پر مشغله ست، همیشه در اون جایی برای دو فنجان قهوه ببرای صرف با یک دوست هست! " شادکام باشید

+ نوشته شده در  جمعه یکم شهریور 1387ساعت 0:42  توسط الناز | 
برای تک ادمک صحنه ی تئاتر زندگیم...

!!!!! ...........آدمك آخر دنياست ، بخند ...

آدمك مرگ همين جاست ، بخند ...

آدمك خل نشوي گريه كني! كل دنيا سراب است ، بخند...

دست خطي كه تورا عاشق كرد! شوخي كاغذي ماست ، بخند...

آن خدايي كه بزرگش خواندي ، بخدا مثل تو تنهاست , بخند...

تا اخر همراهت خواهم بود ...و عاشقت خواهم ماند...بخند...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 0:10  توسط الناز | 
هيچ كس ويرانيم را حس نكرد وسعت حيرانيم را حس نكرد
در ميان خنده‌هاي تلخ من ديده‌ي بارانيم را حس نكرد

از ميان آشنايان هيچ كس غربت تنهاييم را حس نكرد
در هجوم لحظه‌هاي بي‌كسي گريه‌هاي طوفانيم را حس نكرد

***             ***           ***         ***           ***          ***

معتقدم به انسان احساس، درد.

و تا يک نفر اشک مي ريزد، خنده ام تلخ است و خوشبختيم حرف.

ي تابي را دوست دارم، آرامش من مرگ احساس من است.

نمي ترسم که بسوزانندم، ديگر رغبتي هم به بهشت ندارم و تا انگشت در چشمي بد فرو دارم راضيم که.. هستم

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 14:36  توسط الناز | 
برای تو ای سرپناه خوب دلم...به وقت بارش عاصی ایام...

 

گل من گریه مکن


که در آینه ی اشک تو غم من پیداست
قطره ی اشک تو داند که غم من دریاست


گل من گریه مکن


سخن از اشک مخواه
که سکوتت گویاست
از نگه کردنت احوال تو را می دانم
دل غربت زده ات
بی نوایی تنهاست

من و تو می دانیم
چه غمی در دل ماست


گل من گریه مکن


اشک تو صاعقه است
تو به هر شعله ی چشمان ترم می سوزی
بیش از این گریه مکن
که بدین غمزدگی بیشترم می سوزی


من چو مرغ قفسم
تو در این کنج قفس بال و پرم می سوزی
گل من گریه مکن


که در ایینه ی اشک تو غم من پیداست
فطره ی اشک تو داند که غم من دریاست
دل به امید ببند
نا امیدی کفرست
چشم ما بر فرداست
ز تبسم مگریز
در دندان تو در غنچه ی لب زیباست


گل من گریه مکن


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم فروردین 1387ساعت 0:52  توسط الناز | 
دوست دارم بروم سر به سرم نگذاريد

گريه ام را به حساب سفرم نگذاريد

دوست دارم که به پابو سي باران بروم

آ سمان گفته که پا روي پرم نگذاريد

چشمي آبي تر از ايينه گرفتارم کرد

بس کنيد اين همه دل دور و برم نگذاريد

آخرين حرف من اينست زميني نشويد

ولي از حال زمين بي خبرم نگذاريد

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:30  توسط الناز | 
آمده بودی بمانی

     آمده بودی بمانی و عهده دار سادگیم باشی

     حدود حرفهای نگفته ام

     و در حاشیه غریب ترین دردهایم جای بگیری

     آمدنت ترسیم صادقانه خلق بود

     در حضور بهانه های گریستن

 

             آمده بودی بمانی

      و در رگه های لحظه های سبز

     اعتبار سفره گاه خالی من باشی

     و من

     تلخی روزهای انتظار را

     به شیرینی لبخندت بسوزانم

و بعد از رفتنت...

شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني ، تو را با لهجه ي گل هاي نيلوفر صدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احساس
تو را از بين گل هايي که در تنهاييم روئيد با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي:
دلم حيران و سرگردان چشماني است رويايي
و من تنها براي ديدن تنهايي آن چشم
تو را در دشتي از تنهايي و حسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگينت
حريم چشم هايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي
نمي دانم چرا ؟شايد خطا كردم
و تو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت باران چه معصومانه مي باريد
و بعد از رفتنت يك قلب دريايي ترك برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
و گنجشكي كه هر روز از كنار پنجره با مهرباني دانه برمي داشت
تمام بال هايش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشم هايم خيس باران بود
و بعد از رفتنت انگار كسي حس كرد كه من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد من بي تو هزاران بار در لحظه خواهم مرد
و بعد از رفتنت درياچه بغض كرد
كسي فهميد تو نام مرا از ياد خواهي برد
و من با آنكه مي دانم تو هرگز ياد مرا با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي تو ام برگرد
ببين كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از اين همه طوفان و وهم و پرسش و ترديد
كسي از پشت قاب پنجره آرام و زيبا گفت:
تو هم در پاسخ اين بي وفايي بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم
و من در حالتي ما بين اشك و حسرت و ترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ و سرد است
و من در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي دانم چرا ؟ شايد به رسم و عادت و پروانگي مان باز
براي شادي و خوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم......

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 0:28  توسط الناز | 
اصلا ما با هم با همه با خدمون حتی با خدا قهریم...

الو سلام منزل خداست؟ اين منم همان مزاحمي که آشناست.

 هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است. ولي هنوز

 پشت خط در انتظار يک صداست .

شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است .به ما که مي رسد ، 

حساب بنده هايتان جداست؟

الو دوباره قطع و وصل ميشود !

خرابي از دل من است يا که عيب سيم هاست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 16:50  توسط الناز | 
در راهي ناهموار بودم...

هر كسي رد ميشد نسبت به من واكنش متفاوتي نشان مي داد.يكي از من متنفر بود.

يكي با ديدن من گل از گلش مي شكفت.

يكي بي تفاوت از كنارم رى ميشد.اما من نميدانستم كه چه كسي هستم.

در آب مرداب كنار راه ، خودم را نگاه كردم.عجيبترين چيز دنيا را ديدم.

من عشق بودم......

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم دی 1386ساعت 1:29  توسط الناز | 
سلام به دوستاي عزيزم.ببخشيد که با کلي تاخير اومدم...

 

گاهي يا مجال حرف نيست ...
يا حرفي نيست...


در هر حال بانوي پاييزي اين قصه
تو يي


و هميشه گفته اند بخشش از بزرگتر هاست


سهم من از هر نسيمي که از سمت تو مي آيد


لرزش قاصدکهاي
لطيفي است


که بين راه
به هر شاخه گلي مي آويزند


و هر روز ديرتر مي رسند


نه تقصير تو نيست
صبر من خيلي کودکانه است ...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 23:33  توسط الناز |